حرفی ز دل !
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هرکه با ما بود از ما گریخت
چند روزی هست ،حالم دیدنی است
حال من از این و آن ،پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت :
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خودغلط
بود آنچه پنداشتیم

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:14 توسط سلطان احمدمختاری(خواف)
|
به نام خداوند جان وخرد