خرما از کره گی دم نداشت!
يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش
افگند. پاره چوبي در چشم
يهودي رفت و كورش
كرد. او نيز نالان و
خونريزان به جمع
متعاقبان پيوست!.
مرد گريزان، به ستوه از
اين همه، خود را
به خانۀ قاضي افگند كه
«دخيلم» (پناهم
ده)؛ مگر قاضي در آن ساعت
با زن شاكيه
خلوت كرده بود. چون رازش
فاش ديد، چارۀ
رسوايي را در جانبداري از
او يافت: و چون
از حال و حكايت او آگاه
شد، مدعيان را به
درون خواند.
نخست از يهودي پرسيد.
گفت: اين مسلمان يك
چشم مرا نابينا كرده است.
قصاص طلب ميكنم.
قاضي گفت : دَيتِ مسلمان
بر يهودي نيمه
بيش نيست. بايد آن چشم
ديگرت را نيز
نابينا كند تا بتوان از
او يك چشم بركند!
و چون يهودي سود خود را
در انصراف از
شكايت ديد، به پنجاه
دينار جريمه محكومش
كرد!.
جوانِ پدر مرده را پيش
خواند. گفت: اين
مرد از بام بلند بر پدر
بيمار من افتاد،
هلاكش كرده است. به طلب
قصاص او آمدهام.
قاضي گفت: پدرت بيمار
بوده است، و ارزش
حيات بيمار نيمي از ارزش
شخص سالم است.
حكم عادلانه اين است كه
پدر او را زير
همان ديوار بنشانيم و تو
بر او فرودآيي،
چنان كه يك نيمهء جانش را
بستاني!. و
جوانك را نيز كه صلاح در
گذشت ديده بود،
به تأديۀ سي دينار جريمۀ
شكايت بيمورد
محكوم كرد!.
چون نوبت به شوي آن زن
رسيد كه از وحشت
بار افكنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامي
جايز است كه راهِ جبران
مافات بسته باشد.
حالي ميتوان آن زن را به
حلال در فراش
(عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست
رفته را جبران كند. طلاق
را آماده باش!.
مردك فغان برآورد و با
قاضي جدال
ميكرد، كه ناگاه صاحب خر
برخاست و به
جانب در دويد.
قاضي آواز داد :هي! بايست
كه اكنون نوبت
توست!. صاحب خر همچنان كه
ميدوید فرياد
كرد: مرا شكايتي نيست. می
روم مرداني بیاورم كه شهادت دهند خر، من از کرهگي دُم نداشت
--
به نام خداوند جان وخرد